
انکار کنخیابانی را که هر روزقدم به قدمدلتنگی هایمان را به هم نزدیک تر می کردانکار کنعاشقانه هایی راکه روی لب هایمان به رقص می آمدانکار کنکافه ای قدیمی با فنجان هایی تلخ راکه شیرینی لب هایمان را دوست داشتانکار کنحتی انگشت هایت راوقتی که دلتنگی بین انگشت های مرا پر میکردانکار کنمن هم فکر می کنمکه اتفاقی سر از این شعر درآورده ای! یزدان تورانی ...
ادامه مطلب
من که هر وقت عجلهای در کار بودکلید را در جیبم پیدا نمیکردم،طبیعی بود اگر جملهی "دوستت دارم" را به موقع در دهانم پیدا نکنم.تو مثل تمام معشوقههای دنیادیرت شده بود و باید میرفتی،رفتی،و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم،بارها و بارها...مثل دیوانهای که رو به خیابان ایستاده،و کلید را مدام در قفلی میچرخانَد که نیست... کیانوش خان محمدی ...
ادامه مطلب