
از وقتی فهمیدهام که قرار است بمیرم، میل غیرقابلمهاری به زندگی پیدا کردهام. آنقدر که دیگر هیچچیزی به جز زندهماندن برایم مهم نیست. هر روز صبح پنجرهی اتاقم را باز میکنم و عطر آخرین روزهای بهار را با ولع، نفس میکشم.
اتاقم طبقهی سوم، توی بخش آنکولوژی است و خوشبختانه منظرهی خوبی دارد. پنجرهی اتاقم به فضای سبز پشت بیمارستان باز میشود. بیمارانی که حالشان از بقیه بهتر است و هنوز توان راهرفتن دارند، عصرها میآیند توی فضای سبز و قدم میزنند.
یکیشان دختری همسن و سال من است. او هم سرطان خون دارد. چند باری با او حرف زدهام. یا شاید بهتر باشد بگویم او با من حرف زده. اما هنوز نمیدانم اسمش چیست؟ هر روز با نامزدش که پسر قد بلند و نحیفی است، توی محوطه قدم میزنند و میخندند.
دو تا عاشق که میبینم
بغض میکنم
آنقدر اشک ریختهام
که چشمهایم شور شده...!!!
آدمهایی که با مرگ دست به یقهاند، آنقدر با عشق و کنجکاوی به گل، سبزه و هر آنچه از زمین روییده، به آسمان، ابرها، درخت و خورشید نگاه میکنند، انگار ساکنان سیارهی دیگری هستند و اولین بار است که اینها را میبینند.
درست مثل من. من که دلم برای همهچیز تنگ است. برای چیزهای معمولی و ساده. برای یک عصر پررنگ و خوشبوی بهاری که بتوانم بار دیگر توی چارباغ قدم بزنم و برای خودم لباس نو بخرم. لباسی که مطمئن باشم آنقدر فرصت دارم که بتوانم بپوشمش. برای اینکه توی قابلمه کیک فنجانی بپزم و با بچهها برویم توی حیاط خوابگاه، با چایی بخوریم و از عشقهای ناکامماندهمان حرف بزنیم. سرخ و سفید بشویم و برای همان عشقهای ناکاممانده دلمان قنج برود. بیاینکه لازم باشد به جلسهی بعدی شیمیدرمانی و تهوع دیوانهکننده و بدندرد بعدش فکر کنم. برای صبحهایی که با دغدغهی هر چیزی به جز زندهماندن، چشم باز کنم. برای زندگی قبلیام... با تمام نداشتهها و داشتههایم.
رنجهای عزیز، نازنین جهانگیری


برچسب:
نویسنده: مهدی رحیمی