خرید بک لینک

وبلاگ نازنین جهانگیری

ترانه سرا و نویسنده

از متن رمان رنج های عزیز

از وقتی فهمیده­‌ام که قرار است بمیرم، میل غیرقابل‌مهاری به زندگی پیدا کرده­‌ام. آن­‌قدر که دیگر هیچ‌چیزی به جز زنده­‌ماندن برایم مهم نیست. هر روز صبح پنجره­‌ی اتاقم را باز می­‌کنم و عطر آخرین روزهای بهار را با ولع، نفس می­‌کشم.

اتاقم طبقه­‌ی سوم، توی بخش آنکولوژی است و خوشبختانه منظره­‌ی خوبی دارد. پنجره­‌ی اتاقم به فضای سبز پشت بیمارستان باز می­‌شود. بیمارانی که حال‌شان از بقیه بهتر است و هنوز توان راه‌رفتن دارند، عصرها می­‌آیند توی فضای سبز و قدم می­‌زنند.

یکی­‌شان دختری هم­سن و سال من است. او هم سرطان خون دارد. چند باری با او حرف زده‌ام. یا شاید بهتر باشد بگویم او با من حرف زده. اما هنوز نمی­‌دانم اسمش چیست؟ هر روز با نامزدش که پسر قد بلند و نحیفی است، توی محوطه قدم می­‌زنند و می­‌خندند.

دو تا عاشق که می­‌بینم

بغض می­‌کنم

آن­قدر اشک ریخته­‌ام

که چشم­‌هایم شور شده...!!!

آدم‌­هایی که با مرگ دست به یقه­‌اند، آن­قدر با عشق و کنجکاوی به گل، سبزه و هر آن­چه از زمین روییده، به آسمان، ابرها، درخت و خورشید نگاه می­‌کنند، انگار ساکنان سیاره­‌ی دیگری هستند و اولین بار است که این­‌ها را می­‌بینند.

درست مثل من. من که دلم برای همه‌چیز تنگ است. برای چیزهای معمولی و ساده. برای یک عصر پررنگ و خوشبوی بهاری که بتوانم بار دیگر توی چارباغ قدم بزنم و برای خودم لباس نو بخرم. لباسی که مطمئن باشم آن­قدر فرصت دارم که بتوانم بپوشمش. برای این‌که توی قابلمه کیک فنجانی بپزم و با بچه­‌ها برویم توی حیاط خوابگاه، با چایی بخوریم و از عشق­‌های ناکام‌مانده­‌مان حرف بزنیم. سرخ و سفید بشویم و برای همان عشق­‌های ناکام‌مانده دلمان قنج برود. بی‌این‌که لازم باشد به جلسه­‌ی بعدی شیمی‌درمانی و تهوع دیوانه­‌کننده و بدن­‌درد بعدش فکر کنم. برای صبح‌هایی که با دغدغه­‌ی هر چیزی به جز زنده‌ماندن، چشم باز کنم. برای زندگی قبلی­‌ام... با تمام نداشته­‌ها و داشته­‌هایم.

رنج‌های عزیز، نازنین جهانگیری

برچسب: نویسنده: مهدی رحیمی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 17:26

صفحه بندی