خرید بک لینک

موضوع «جایزه‌ی ادبی واژه» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

برشی از داستان‌کوتاه "مرگ خوبِ بچه‌گربه‌ی بنفش" نوشته‌ی نازنین جهانگیری، از آثار برگزیده در سومین جایزه‌ی ادبی واژه.

نشسته­‌ام کنار بخاری. از این بخاری­‌هایی که توی دل دیوار است و هیزم تویش می‌اندازند! چوب­‌ها می‌سوزند و ترق ترق صدا می­‌کنند. بویی شبیه بوی سوختنِ کاه و کُلش می‌آید بعد از برداشت گندم، توی یک عصر دم­کرده­‌ی تابستان!

از گرمای بخاری تمام جانم گرم شده و خواب آمده توی چشم­‌هایم. فاطی­‌دراز دور و برم می­‌پلکد و تر و خشک‌ام می­‌کند. همه جور خوراکی­‌ای هم روی میز هست: کباب ترکی، فلافل، پیتزا، سمبوسه... تازه سیگار هم هست. از آن کمرباریک­‌های بالابلند. آب پرتقال هم هست.

دو قلپ آب پرتقال، ته بطری شیشه­‌ای باقی مانده. تا می­‌خواهم سر بکشم، روی لبه­‌ی بطری، ردِ ماتیکِ صورتی می­‌بینم. زنِ جمعه که بودم، یک ماتیک سرخ داشتم. جمعه عاشق مزه و بویش بود. یک روز که جمعه از نشئه­‌گی گوشه­‌ی اتاق چرت می­‌زد، دیدم شیبا روی شکم افتاده و تکان نمی­‌خورد. تا چند دقیقه قبل‌اش داشت جیغ و ویغ می­‌کرد! یک­هو ترسیدم. فکر نمی­‌کردم بترسم، اما ترسیدم. جمعه هیچ­وقت شیبا را نمی­‌خواست. می­‌گفت:

ترسیدم... شیبا را که برگرداندم، دیدم زیرگلو و دهان‌اش غرق خون است. دست­‌های کوچولویش، انگشت­‌های ظریف­‌اش، دندان­‌ها و لثه‌هایش... جیغ زدم... طوری عمیق و بلند که انگار جیغ‌ها از لایه­‌های زیر شکم­‌ام کنده می‌شدند و خودشان را می­‌کشاندند توی حلق­‌ام! شیبا از خواب پرید، وحشت­زده نگاه­‌ام کرد و جیغ زد. جمعه هم از خواب پرید. با مشت، یکی زد توی سر شیبا و یکی هم توی دهان من. چند تا فحش ناموسی هم حواله­‌ی خودم و بچه­‌ام کرد و رفت خانه‌ی فاطی­‌دراز بخوابد. آن ماتیک سرخ، اولین و آخرین ماتیکی بود که داشتم!

آب پرتقالِ ته بطریِ ماتیکی، شیرین و خنک است. سر حال­‌ام می‌­آورد. نصف ساندویچ کباب ترکی هم هست، که دخل خیارشورهایش را آورده­‌اند، اما در عوض چند برش پیاز و گوجه دارد. توی این هوای سرد، هنوز گوشت­‌اش گرم است. می­‌تپانم‌اش توی جیب‌ام. کیسه‌ام را روی دوش می‌اندازم، دست­‌های نرم شیبا را می­‌گیرم و راه می­‌افتم. شیبا می­‌گوید که دل­‌اش دوباره درد گرفته و سردش است. من بچه دوست ندارم. از زاییدن متنفرم. شیبا بوی بچه‌گربه می‌دهد. شیبا مثل بچه‌گربه، نرم است. دو زانو جلوی پایش می‌نشینم، نگاه­‌اش می­‌کنم تا به او بگویم دیگر نباید دل­‌درد داشته باشد. اما شیبا نیست. شیبا کجاست؟

توی وان نشسته­‌ام. سرم را به لبه­­‌ی پشتی‌­اش تکیه داده ­ام. آب داغ که تمام بدنم را گرفته و تا زیر گوش‌هایم رسیده، سرما را از وجودم بیرون می­‌کند. فاطی‌­دراز یک لیوان آب پرتقال می­‌دهد دستم. دوست دارم بهش بگویم که پاهایم را بمالد و رخت­‌هایم را بشورد. دوست دارم حال­‌اش را بگیرم و جوری رفتار کنم که انگار کلفت‌ام است. بوی شامپو می­‌پیچد توی سرم. چه بوی خوبی دارد. شامپو، نرم است. بنفش است. زنی که دندان­‌های سفید و موهای بلند و پرپشتِ زرد دارد، روی قوطی شامپو دارد می­‌خندد.

قوطی شامپو را که بنفش است و روی­‌اش زنی با دندان­‌های سفید و موهای بلند و پرپشتِ زرد دارد می‌خندد، می­‌اندازم توی کیسه‌­ام تا به راه ‌ام ادامه بدهم. شیبا عاشق رنگِ بنفش است. اصلا به همه­‌ی رنگ­‌ها می­‌گوید: بنفش!

می­‌پرسم: شیبا درخت چه رنگیه؟ می­‌گوید: بنفش! می‌پرسم: آسمون چه رنگیه؟ می­‌گوید: بنفش! شیبا چه رنگیه؟ بنفش!

این مطلب به بررسی جزئیات و اطلاعات منتشر شده درباره جایزه‌ی ادبی واژه می‌پردازد.

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به این موضوع در متن بالا ارائه شده است.

در صورت انتشار اطلاعات جدید، این مطلب بروزرسانی خواهد شد.

با توجه به اطلاعات منتشر شده، موضوع جایزه‌ی ادبی واژه همچنان در حال پیگیری است و در صورت انتشار اخبار جدید، این مطلب بروزرسانی خواهد شد.

با توجه به اطلاعات منتشر شده، موضوع جایزه‌ی ادبی واژه همچنان در حال پیگیری است و در صورت انتشار اخبار جدید، این مطلب بروزرسانی خواهد شد.

برچسب: نویسنده: مهدی رحیمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 2:50

صفحه بندی