داشت دست هایش را توی هوا تکان و به پیرمردِ مسافر آدرس می داد که کجا پیاده شود. گویی رهبرِ ارکسترِ کائنات بود که با حرکات نرم انگشتانِ خوش تراشِ کشیده اش، تمام ذرات عالم را به رقص درمی آورد.
دیدم یا خیال کردم که توی آینه، از پشتِ آن عینکِ غلیظِ سیاهِ لعنتی، نگاه نرمی به من که پشت سرش نشسته بودم، انداخت... چنان آتش گرفتم... سوختم... خاکستر شدم که بر شانه هایم دو تا بال رویید!
آن زمان فهمیدم که من به این دنیا آمده ام که عاشق چشم های او شوم... چشم هایی که هرگز ندیده بودم!!
عاشقش شده بودم بی اینکه هیچ چیز درباره اش بدانم... هیچ چیز... و عشق چه می تواند باشد، جز این خواستنِ بی انتهای سوزنده و عمیق! بی هیچ چشمداشتی... بی هیچ منطقی...
ولی مگر می شود عاشق کسی شد، بی اینکه چشم هایش را دیده باشی؟!
او که هر روز هزار تا مسافر را به مقصد می رساند، چه می دانست نافرجام و بی مقصد بودن یعنی چه؟
او چه می دانست خواستنِ کسی، بی اینکه او بداند، چقدر ترسناک است...
و از آن ترسناک تر، این که: بداند. بداند و هیچ کاری نکند...
برشی از 1 1ِ : "راننده ی خط چهل و نه"، نازنین جهانگیری

برچسب:
نویسنده: مهدی رحیمی