فریب
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 9:09
با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد. پس کم...
کمکم کن...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:15
با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ! تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد. پس ک...
دیگر خسته شده ام...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:15
مگر عشق...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:15
ما فقط بههم فکر میکنیم: تو، پشتِ میزِ کافهای در پاریس من، پشتِ پنجرهی اتاقَم در تهران، و هیچ پلی برای بههم رسیدن نیست مگر عشق که سال به سال دارد پیرتر میشود! xa0 رضا کاظمی
قطار...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:15
به احترامِ هر قطاری که از راه میرسد کلاه برمیدارد از سر مردی که سالهاست قطاری دلاَش را بُرده است! xa0 رضا کاظمی
تو که دوستم نداری...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:15
به شب تکیه داده امو با صدای تو فکر می کنمشب همیشه با من صمیمی استکنار من چهار زانو می نشیندو با مدادرنگی های کودکی امماه را خط خطی می کند.راستیچشمانت چه رنگی بود؟می خواهم جهان را به رنگ چشمانت کنمو بعد بلند شومحرف حرف نامت را شماره بگیرم و اشغال کنم!دوست ندارم کسی به جز من صدایت کندمن آدم حسود بد بی...
دوستت دارم بی آن که...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:15
میدانم نمیدانی چقدر دوستت دارم و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را در دست گرفته است میدانم نمیدانی چقدر بی آنکه بدانی، میتوانم دوستت داشته باشم، بی آنکه نگاهت کنم، بی آنکه صدایت کنم، بی آنکه حتی زنده باشم میدانم نمیدانی تابهحال چقدر دوست داشتنت مرا به کشتن داده است! xa0 حافظ موسوی xa0
بمان...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:15
همانجا که هستی، بمان اجازه بده شعرها از من برایت بنویسند اجازه بده برایت بخوانم، تا چه اندازه از بَدوِ دوست داشتنت پیراهنِ فصل ها زیباتر شده است. کنارِ لبانت، کناره میگیرم وَ تمامِ حرفهای دلم را از دهانات میشنوم در فاصلهی پیشانیِ تو تا سایهات جنگلِ سبزیست که پرندههای من آنجا آرام میگیرند. xa0 سید مح...
از روزی که رفت...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:15
تا روزی که بوددستهایش بوی گل سرخ میداداز روزی که رفتگلهای سرخبوی دستهای او را میدهند. xa0 واهه آرمن
هیچ...
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:14
اگر دری میان ما بود می کوفتم در هم می کوفتم xa0 اگر میان ما دیواری بود بالا میرفتم پایین می آمدم فرو می ریختم xa0 اگر کوه بود دریا بود پا می گذاشتم بر نقشه ی جهان و نقشه ای دیگر می کشیدم xa0 اما میان ما هیچ نیست هیچ xa0 و تنها با هیچ هیچ کاری نمی شود کرد... xa0 کتاب: تاک تیک قدم هات، شهاب مقربین
کلید!
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:14
من که هر وقت عجلهای در کار بودکلید را در جیبم پیدا نمیکردم،طبیعی بود اگر جملهی "دوستت دارم" را به موقع در دهانم پیدا نکنم.تو مثل تمام معشوقههای دنیادیرت شده بود و باید میرفتی،رفتی،و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم،بارها و بارهاxa0...مثل دیوانهای که رو به خیابان ایستاده،و کلید را مدام در قفلی م...